تبلیغات
مرجع تخصصی ایران - مطالب اردیبهشت 1389
مرجع تخصصی ایران
دانلود|بازی|فیلم|موسیقی|عكس|طنز|
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


دانلود|بازی|فیلم|موسیقی|عكس|طنز|

مدیر وبلاگ :محمد
مطالب اخیر
نظرسنجی
سرشماری: استقلالیا بیشترن یا پرسپولیسی ها ؟



     

هنوز وارد دبیرستان نشده بودم اما اختلافم با خانواده ام به اوج خود رسیده بود سر هر چیز کوچکی دعوایمان می شد خانواده ام را در سطح ضعیف جامعه می دیدم و همین باعث نگرانی و بروز برخی اضطراب هایم می گردید وقتی در خیابان با مادرم راه می رفتم بارها و بارها به او نگاه می کردم و نیم نگاهی هم به کسانی که با تمام غرور با ماشین های آخرین مدل و شیک از کنارمان عبور می نمودند می کردم بغض گلویم را می فشُرد و از این موضوع احساس حقارت می کردم و تمام دخترهای فامیل از من بهتر بودند به قول معروف با کلاس بودند و وقتی که با آنها بیرون می رفتم از فاصله طبقاتی که بین ما وجود داشت رنج می بردم و این مرا به شدت ناراحت می کرد و دوست داشتم با مانتو و شلوار بیرون بروم و فکر می کردم هیچ کس مرا درک نمی کند و دوستم ندارد و این شد که در بیرون از خانه به دنبال آرزوهایم می گشتم و دوست داشتم کسی پیدا شود که مرا درک کند و یک روز وقتی که در مسیر مدرسه به خانه می رفتم ، پسری لاغر اندام که بر موتور سوار بود کاغذی را جلویم انداخت و سریع از محل دور شد . عرق سردی بر پیشانی ام نشست و ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود . تصمیم گیری سخت بود و بدون تامل خم شدم و آن کاغذ را برداشتم و باز هم آن پسر از کنارم رد شد و این بار به من که رسید لبخندی زد و رفت.

کاغذ را داخل جیب مانتویم گذاشتم و به خانه رفتم و با مادرم سر یک موضوعی بحثمان شد و به اتاقم رفتم دراز کشیدم و خوابم بُرد تا این که عصر حدود ساعت 5 از خواب بیدار شدم و هیچ کس در خانه نبود سریع کاغذ را برداشتم و سپس تصمیم گرفتم که با او تماس بگیرم و این اولین بار بود که می خواستم با یک نفر نامحرم تماس بگیرم . شماره تلفن را گرفتم و بدون هیچ مقدمه ای و یا این که من حرفی بزنم او اول خودش را معرفی کرد و بعد هم گفت که من خیلی برایش مهم هستم و دوستم دارد و خیلی حرف زد و همش در باره عشق و علاقه اش به من حرف زد و این قدر حرف زد که من غرق در صحبت هایش شدم و دست و دلم به لرزیدن افتاد و پس از دقایقی خداحافظی کرد .

خیلی خوشحال بودم و خودم را خوشبخت ترین دختر روی دنیا احساس می کردم و صبح روز بعد وقتی که می خواستم به مدرسه بروم دقایقی جلوی آینه ایستادم و به سر و وضعم پرداختم و به مدرسه رفتم و ظهر موقع برگشتن از مدرسه با گام های کوتاه قدم برمی داشتم تا او بیاید و همین هم شد و بعد از چند دقیقه آمد و قدم به قدم با من می آمد و با هم حرف می زدیم و اگر یک روز با هم حرف نمی زدیم خیلی برایم سخت می گذشت و چند روز به همین منوال پشت سر می گذاشتم و یک روز که تلفنی چند بار با او تماس گرفتم و جواب نداد خیلی نگران بودم تا اینکه حدود ساعت 8 شب زنگ زد و چون پدرم خانه بود گوشی را برداشت و و او قطع کرد و این کار چند بار تکرار شد و مجبور شدم یواشکی دو شاخه تلفن را از پریز کشیدم و حوالی ساعت 3 بعد از نصف شب تلفن را وصل کردم و با او تماس گرفتم اما لحن صدایش آرام و دلنواز نبود و تند تند حرف می زد و می گفت باید برویم . باید مرا ببیند و در آخر هم گفت فردا صبح در مسیر مدرسه مرا می بیند .

روز بعد راهی مدرسه شدم و در بین راه او آمد و به من گفت تا سوار موتور شوم و تاکید می کرد اگر سوار نشوم دیگر هیچ وقت او را نخواهم دید . نمی دانستم که باید چه کار بکنم و وقتی که گفتم نه من نمیام او مرا تهدید کرد که آبروی چندین ساله پدرم و برادرم را می برد و در این لحظه فکر کردم کاری نمی توانم بکنم و این شد که قبول کردم و سوار موتور شدم و او در راه خارج از شهر را در پیش گرفت و مرا دلداری می داد تا اینکه به خانه ای رسیدیم و مرا در آن جا گذاشت و گفت باید این جا بمانیم و وقتی که ماندنمان در آنجا طولانی شد به او اعتراض کردم و او هم ناجوانمردانه یک سیلی محکم تو گوشم زد و سپس چاقویی از جیبش بیرون آورد و مرا مجبور به سکوت کرد . شب شده بود و می توانستم حدس بزنم که چه بر پدر و مادرم می گذرد و من هم نمی توانستم کاری بکنم تا خودم را از چنگال این شیطان نجات دهم ، در دامی که خودم برای خودم پهن کردم گرفتار شده بودم و در این لحظات سخت به این فکر می کردم که پدرم در کلانتری نشسته و نام من هم به عنوان دختر فراری در دفاتر پلیس ثبت شده و پرونده ای هم برایم مفتوحه گردیده است .    

نیمه های شب بود که او با دوربینی که در دست داشت وارد شد و چند تا عکس از من گرفت . من گریه می کردم و او مثل دیوانه ها می خندید و می گفت این عکس ها را می گیرم تا یه پولی هم پدرت به من بده .

صبح شد و خورشید همه جا را تحت سیطره خود در آورد تا این که او خواب رفت و حدود صبح بود و من در یک لحظه تصمیم گرفتم این لکه ننگ را با خون خودم پاک کنم .

بی سر و صدا به آشپز خانه رفتم و کاردی را برداشتم و بر روی شاهرگ دستم گذاشتم و با چند حرکت رگ دستم را بریدم و آرام آرام پلک هایم سنگین شد و نقش بر زمین شدم و چشم که باز کردم خودم را در بیمارستان دیدم و در کنار پدر و مادرم یک نفر پلیس بنام جناب سروان ..... بود . او گفت ، وقتی که پدرت شکایت کرد امروز صبح با تحقیق از دوستانت در مدرسه نام و مشخصات فردی را که در مسیر مدرسه همدیگر را می دیدید به دست آوردیم و سپس با دستگیری دو نفر از دوستانش آدرس این محل را گرفتیم و سریعا به آن جا آمدیم و شما را به بیمارستان رساندیم و اگر چند دقیقه دیرتر می رسیدیم با جسد بی جان تو روبرو می شدیم .

این بود سرگذشت تلخ و تکان دهنده من که با ندانم کاری و با داشتن توقعات بی جا و زیادی خود را خوار و ذلیل کردم و مهمتر از همه عفت و عصمت خود را از دست دادم و پدر و مادرم به خاطر من مثل شمع ذره ذره آب می شوند و تا زنده هستند نمی توانند سرشان را جلوی دوست ، فامیل و مردم بلند کنند و مسبب همه این بدبختیها من هستم و ایکاش به ماشین های مدل بالا و به دخترهای به اصطلاح با کلاس نگاه نمی کردم و چشمم به دنبال زرق و برق زندگی دیگران نبود تا از اعتماد به نفسم کاسته نمی شد و با حرفهای فریبنده ساسان فریب نمی خوردم و امروز همان دختر اُمل و بی کلاس بودم اما حیا داشتم و با افتخار زندگی می کردم ولی چه سود آب ریخته شده هرگز به كوزه بر نخواهد گشت و با این امید که هیچ دختری فریب نخورد سرگذشت خفت بار خود را به پایان می رسانم .

 



نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، دختر،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 1389/02/4





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Seo Monitor


آگهی بهترین وبلاگ

 بهترین وبلاگ
قالب وبلاگ قالب بلاگفا
Sponsored by : وبلاگ

تبادل لینک